به سامانه پرسش و پاسخ "خانه توانگری طوبی" خوش آمدید, مکانی برای پرسش سوال شما و دریافت پاسخ از دکتر شیری و همکاران خانه توانگری.

6,531 سوال

6,484 پاسخ

3,155 نظر

7,413 کاربر

9 نفر آنلاین
0 عضو و 9 مهمان در سایت حاضرند
بازدید امروز: 7469
بازدید دیروز: 9033
بازدید کل: 6231124

چرا از درون ناراحتم؟

1 امتیاز مثبت 0 امتیاز منفی
از درون احساس ناراحتی می کنم. گاها حتی نمی دونم چرا؟ تنش های خانوادگی زیادی رو پشت سر گذاشتم. نه از جانب پدر و مادرم. اونا خیلی مهربون و ارومن و باهم خیلی خوبن. از طرف برادرام خیلی بی محبتی دیدم.خیلی جاها با مداخله های بی جاشون زندگیمو کاملا دگرگون کردن. سالها مشکلاتشون با وجود اینکه هر سه متاهلن توی خونه ما بوده. پدرم بخاطر سبک تربیتش هیچ وقت مدیر خوبی نبود و نتونست خانواده رو درست مدیریت کنه.برای همین همه توی خونه ما من شدن. توی تموم زندگیم همیشه باهام مثل بچه برخورد کردن و ترسیدن اگه بزرگ بشم ازشون بپرسم چرا انقدر ازارمون می دین.بی حرمتیهاشون، و از سمتی تموم حقوقی که از من سلب کرده بودن و مثل یه رفتار عادی تلقی می شد ، برای بچه های 4-5 سالشون قائل بودن. همیشه دوستانمو پراکنده کردنو منو تنها کردن. انقدر که از یه جایی به بعد واقعا نمی دونستم چطوری باید با بقیه دوست شم؟من حق صحبت با هیچ جنس مخالفی حتی اقوامم توی مهمونی هم نداشتم چون برام حکایت می شد.همیشه حبس توی خونه بودمو بیرون رفتنام با کلی سوال جواب همراه بود. و بدترش این بود که با افتخار می گفتن همه جا که این سرش تو درسه و اصلا اهل بیرون نیست.حتی دوستم نداره.به نظرشون افتخار بود.من از یه ادم پرانرژی و شاد تبدیل شدم به یه ادم افسرده و سرخورده. هربار با یادگیریای سریع و اثبات تواناییم و مدارکم و هوشم می خواستم بگم من ادم توانایی هستم یکی یه جوری با مسخره کردنش کارمو کوچیک می کرد و بی ارزش.تبدیل می شد به یه مسخره بازی و تموم می شد.همه از بیرون فکر می کردن ما یه خانواده ایده الیم.منتهی ما داغون بودیم.مردامون به فکر عیاشی . زنامون محکوم به سکوت.جالترش اینه که همه تحصیل کرده و با ادعای روشن فکری و به روز بودن. کم کم احساس کردم فضای خونه دیگه برام قابل تحمل نیست. رو به روشون وایسادم.دعوا کردم.جیغ زدم.ارتباطم باهاشون تقریبا صفر شد. فقط حقمو خواستم.فقط احترام به حریم خونه و ارامشمو انسان بودنمو خواستم.شروع کردم به ترمیم تموم ضعفایی که رقتار اشتباه اونا توی من ایجاد کرده بود. ارتباط با جنس مخالف رو تمرین کردم. دوست پیدا کردن رو، اعتماد به نفس داشتن رو، برای خودم ارزش قائل شدن رو. اما یکم خشک و محتاط شده ام.بیست و هفت سالمه و ارشد شبکه هستم. اعتماد به نفسمو نابود کردن. انگیزه هامو گرفتن.8 ساله که رنگه ارمش ندیدم. هربار خبر دوستی برادرای متاهلم با دوستامو شنیدمو از همه بریدم. الان همش به خودم می گم تو نباید کم بیاری. باید قوی باشی. کودکی پر از کتک برادرام. نو جوانی حبس تو خونه بدون حتی حق انتخاب لباس دلخواه از جانب برادرام، جوونیه پر از تحقیر و تو همه اینا من سعی می کردم زنخوب بمونمو تسلیم بدی و رفتارای زشت نشم. جلوی خیلی تصمیمایی که زندگیمو می ساخت گرفتن. حالا که وابستگیامو بهشون به صفر رسوندم یه مشکل دارم.نمی دونم حالا چمه؟ بعضی روزا بی دلیل افسردم، گریه می کنم و خستم.با اینکه دیگه هرکاری خودم بخامو انجام میدم و دیگه اجازه نمی دم بتونن بهم ظلم کنن. با اینکه حالا دیگه حقوقم رو مجبور شدن به رسمیت بشمرن، مجبور شدن محترمانه برخورد کنن، و من تونستم جایگاهمو پیدا کنم ولی بازم به ارامش نرسیدم. فقط می خوام بدونم دیگه چمه که اروم نمی شم؟؟؟؟
ببندید با توجه به این نکته: بی جواب موندن
سوال شده مهر 1, 1395 در متفرقه بوسیله ی anahid103 (170 امتیاز)
بسته شده 13 دی 1395 بوسیله ی anahid103
...