به سامانه پرسش و پاسخ "خانه توانگری طوبی" خوش آمدید, مکانی برای پرسش سوال شما و دریافت پاسخ از دکتر شیری و همکاران خانه توانگری.

6,531 سوال

6,484 پاسخ

3,155 نظر

7,413 کاربر

10 نفر آنلاین
0 عضو و 10 مهمان در سایت حاضرند
بازدید امروز: 7402
بازدید دیروز: 9033
بازدید کل: 6231057

مشکلی در رابطه که هر از چند ماهی مورد بحث ی شود

1 امتیاز مثبت 1 امتیاز منفی
من به زودی نامزد کردم و نامزدم رو خانواده ام خیلی پسندیده اند. از همون اول متوجه یک سری تفاوت های سلیقه ای شدیم. مثلاً ایشون به شدت کار می کنند و وقتی به خانه می آیند دوست دارند فیلم ببینند و کتاب بخوانند و آرامش داشته باشند.  من هم کارم زیاده ولی وقتی وقت آزاد دارم دوست دارم مهمونی برم. اگر یک آخر هفته هیچ کسی رو جز نامزدم نبینم احساس می کنم داخل قبر گذاشته شدم. در جمع بودن به من انرژی میده و به نامزدم استرس. همیشه صرفاً به دلیل همراهی با من به جمع دوستان من میاد و قبلش میگه ترجیح میده نیاد اما از اونطرف میدونه که آدم باید روابط اجتماعی داشته باشه و خودشو مجبور میکنه بیاد. نود درصد مواقع وقتی برمیگردیم میکه خوب شد که اومدم و خوش گذشت. ولی به ندرت هم پیش اونده که تو جمع برنخورده و با وجود تلاش من هی تو خودش فرو رفته و آخر مجبور شدیم برگردیم.

چند ماه پیش با دوستان اون برای شرکت در یک عروسی به شهر دیگری رفتیم و همه دوستان در یک هتل شب ماندیم. فردای عروسی دوستان او بدون خبر دادن به ما رفتن رستوران. ما ازشون خبر نداشتیم و اس ام اس ما رو جواب ندادن. بابت همین هم ما رفتیم دویدیم و بعد صبحانه خوردیم و برگشتیم. همان شب دوستانشان رو در یک دور همی دیدیم و آنها بدون اینکه فکر کنند ما ناراحت میشیم گفتند که همه دور هم جمع شدند . اصلاً حتی حواسشان نبود این سوال در ما پیش میاد که چرا به ما نگفتند. ما هم به روی خودمون نیاوردیم و گفتیم ما هم رفتیم دویدیم ... اما من همش در من این سوال بود که چرا به ما نگفتندو اگر دوستان من بودند امکان نداشت ما رو دور بزنند. نامزد من گفت قدیم ها رابطه اشون این شکلی بوهده که نامزد من خیلی ساکت بوده و تو جمع دیده نمی شده و گاهی فراموشش می کردند.

برای من همه اینها یه جنبه جدید و دردناک بود. من خودم نقش کلیدی در جمع خودمون دارم. نامزدم رو بابت آرام بودن و منطقی بودن دوست داشتم و فکر میکردن از من منطقی تره اما این جایگاه ضعیف در جمع دوستاش احساس منو نسبت به خودش جریحه دار کرد. دو روز تمام با خودم ور رفتم و آخر به دوستش اس ام اس زدم که چرا این کارو کردن و آیا به خاطر حضور من بوده؟

دوستش جواب داد که بهتره برم از نامزدم بپرسم و اون از مغز زن ها سر در نمیاره و اینکه در نهایت بهتره من خودمو جدی نگیرم و فکر نکنم اینقدر مهم ام که به خاطر من دوست قدیمیشو دور بزنه.

از یه طرف نامزدم از من ناراحت شد که تو رابطه اش با دوستش دخالت کردم از اونور من از دوستش متنفر شدم و از نامزدم خواستم منو هیچ وقت با این دوستش روبرو نکنه. اونم گفت دوستش براش خیلی مهمه (از دبیرستان با هم دوستن). از اون ور دوستش آدم بدیه. به نامزدش خیانت می کنه و همه اینو می دونن. وقتی نامزدش سرطان داشت و شیمی درمانی میکرد همون زمان که اون بیمارستان بود ، آقا با خانوم های ...  وقت میگزروند.

من بابت اینکه بدون حرف زدن با اون به اون آقا اس ام اس زدم معذرت خواهی کردم. به نامزدم گفتم از دوستش بدم میاد و نمی خوام دیگه ببنمش یا باهاش هم کلام بشم اما از اینکه کارم نامزدمو ناراحت کرده ناراحتم و این تنها چیزیه که ناراحتم می کنه.

 

این داستان یکی دو بار دیگه  در این شیش ماه موضوع دعوای ما شد. تا اینکه این دفعه که با نامزدم در جمع دوستای من بودیم، نامزدم مرتب گفت حوصله اش سر رفته و خسته شده و وقتی اونمدیم بیرون دعوامون شد. گفتم من اکر جلوی دوستای تو این همه ادا در اورده بودم مثه بچه ها تو تحمل می کردی؟ این جمله من دوباره اون داستان رو زنده کرد و چند تا اس ام اس خشن بین ما رد  وبدل شد. ادبیات نامزدم یهو تو اس ام اس ها خشن و بی ادبانه بود جوری که من نخواستم دیگه ادامه بدم. الان یه هفته میگذره و ما نه اس ام اس زدین نه زنگ. من ناراحتم اما الان دارم کل رابطه امونو زیر سوال می برم. حالا که فکر می کنم می بینم نامزد من همیشه کنار کشیده و من همیشه نگران احساساتش بودم. همیشه کلی باهاش حرف زدم تا آروم بشه. اگر بهش برخورده سعی کردم غرورشو با صحبت و دلیل و برهان ترمیم کنم. چون خیلی دوستش دارم، چشمهاشو و بوشو و خیلی چیزاشو دوست دارم، نسبت بهش خیلی سهل گیر بودم و کنار اومدم. همیشه من بهش زنگ می زنم. همیشه نگرانم ناراحت نشه، غمگین نشه. تنها نمونه. الان که من زنگ نزدم اونم نزده. اصولاً فکر منی کنه من ازش باهوش ترم و جذاب ترم و بابت همین همش می خواد من نازشو بکشم. اینجوری احساس امنیت می کنه. اما من الان نمی خوام بهش اس ام اس بزنم چون حوصله ندارم و جاشو نمی بینم که ناز بکشم.

من سی و دو سالمه اون سی و پنج سالشه و هردو موفق هستیم در کارمون. یک ساله همو میشناسیم و از شیش ماه پیش برای زندگی مشترک برنامه ریزی می کنیم.

پینوشت: درسته که من سی و دو سالمه ولی حاضر نیستم از هول هلیم بیوفتم تو دیگ و همین جوری ازدواجی کنم که یه عمر ناز بکشم.
سوال شده آبان 21, 1395 بوسیله ی Antigon (510 امتیاز)
...