به سامانه پرسش و پاسخ "خانه توانگری طوبی" خوش آمدید, مکانی برای پرسش سوال شما و دریافت پاسخ از دکتر شیری و همکاران خانه توانگری.

6,531 سوال

6,487 پاسخ

3,155 نظر

7,424 کاربر

8 نفر آنلاین
0 عضو و 8 مهمان در سایت حاضرند
بازدید امروز: 651
بازدید دیروز: 5400
بازدید کل: 6247483

وابستگی دختر در تصمیماتش به مادر

3 دوستدار 0 امتیاز منفی
باسلام من قبلا هم چندین بار سوالاتی خدمتتون مطرح کردم و جواب گرفتم.پیشاپیش از زحماتتان تشکرمیکنم.من دختر مجرد 35 ساله ای هستم که دارای مدرک کارشناسی ارشد هستم.تا به این لحظه اززندگیم ازانتخاب رشته دوران دبیرستان تا ازدواج طبق تصمیمات مادرم پیش رفتم.جالب اینکه تازه متوجه شدم که جوری تربیت شدم که درهرموردی هرتصمیمی هم داشته باشم, نهایتا برای جلب رضایت مادر طبق خواسته او عمل میکنم.من در سن2 2سالگی نامزدی ناموفقی داشتم که چون مادرم راضی به ابن ازدواج نبود درنهايت هم بهم خورد.نمیخوام بگم که تماما تقصیر مادرم بود, ولی به دلیل اینکه مادرم ناراضی بود و کاملا هم نارضایتی خودرابروز میداد نامزد سابق من هم متوجه بود و چون متاسفانه بلوغ کامل شخصیتی نداشت رفتارهای ناشایستی انجام میداد که مادرم رو محق جلوه میداد.مادرم بجای اینکه درجهت حل مشکلات ما تلاش کنه,دائما میگفت من میدونستم اینطور میشه و تو میتونی طلاق بگیری در دوران نامزدی مشکلی پیش نمیاد طلاق بگیری.درمورد رشته تحصیلیدبیرستانم بدون اینکه از نظرمن و تواناییهای من مطلع بشه بدون پرسش ازمن رشته تجربی روبرام انتخاب کردکه توبایدبشوری دکتربشی.بعدازاینکه لیسانس گرفتم و نتونستم کارپیدا کنم خواستم رشته م رو تطبیق بدم و یک رشته دیگه بخونم ولی گفت ولش کن برو ارشدبخون باز حرفشو گوش کردم.بدون اینکه خودم بدونم چجوری ولی مطیع هستم.درصورتی که ظاهرااینجوری نشون داده نمیشه.بعد ازطلاق که همه میدونن یک نقطه بسیار مهم و سخت در زندگی ست, 2روز بعد به من گفت حالا دیگه پاشو برو درس بخون.دیگه راحت شدی وهمه چی تموم شد حتی نزاشت من دوران سوگواری رو طی کنم.من هم باشرایط روحی که داشتم نمیتونستم تمرکز داشته باشم واسه مطالعه.الانم من درشرايط روحی بسیار بدی قرار دارم و خودم رو کاملا ناموفق و به درد نخور احساس میکنم, و توانایی درس خوندن رو درخودم نمیبینم ولی باحرفاش وطعنه هاش مجبورم میکنه که برای فرار از حرفاش هم شده سر کتابام بشینم.واقعا خسته هستم.خودم هم دوست دارم بخونم ولی شرایط روحی اجازه خوندن نمیده.انتظار داره مثل دخترای 12 ساله ازصبح تل شب درس بخونم.خواستگاری دارم که کاملا ازنظر اعتقادی و فکری باهم تطابق داریم و لی چون خیلی دور ازمعیارهای مادرم هست, اصلا به هیچ عنوان اجازه نمیده.میگه من هم دوست دارم توازدواج کنی ولی نه بااین, چون خواستگارم وضع مالی معمولی داره و تحصیلاتش دیپلمه.مادرم دکترمیخوادکه گنج قارون هم داشته باشه.ولی نمیدونم تاچندسالگی باید صبر کنم تااونیکه مادرم میخاد بیاد.من خودم میدونم در شرایط عادی این آقا همترازبامن نیست,ولی باتوجه به شرایط من, واین که این آقا کاملا ازنظر شخصیتی و اخلاقی مرد ایده آلی به حساب میان,من ترجیح میدم ایشان را به عنوان شریک زندگیم انتخاب کنم و به امید واهی دل نبندم.اگر بتونم حداقل یکی از کارهای معوق زندگیم رو انجام بدم,شرایط روحی برای درس خوندن هم بهترخواهدشد.ولی متاسفانه مادرم به هیچ عنوان قصد نداره من رو بفهمه.امروز حرفمون شد به من گفت باهرکسی که دوست داری بزار برو جدی میگم.خیلی ازحرفش ناراحت شدم.یعنی خودشم قبول داره که الان در این شرایط من ازدواج سخته,ولی بازهم نمیخاد بخاطرحرف مردم راضی به این ازدواج بشه.میخاد اگر ازدواج کردم بندازه تقصیر خودم.واگر هم نتونستم ازدواج کنم بگه که خودت نخواستی.من واقعا درشرايط خیلی بدی قرار دارم و نمیدونم چیکار درسته کدوم غلطه.از طرفی هم نمیخام تصمیم بچگانه گرفته باشم.فرصت زندگی کردن رو ازدست دادم.دیگه بیشترازاین نمیخام معطل بشم.ارزشم زبون خسته شدم.کمکم کنید درست تصمیم بگیرم.من باید چیکار کنم.تورو خدا زود جوابموبدین.
سوال شده آذر 11, 1395 در متفرقه بوسیله ی chichak (800 امتیاز)
...